تبليغاتX
گچساران +خداداد تقی پور

گچساران +خداداد تقی پور

سال نو مبارک -1

HydroForum ? Group

سال نو مبارک - 2

HydroForum ? Group

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 14:57  توسط خداداد تقي پور  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:24  توسط خداداد تقي پور  | 

 

يكي داشت و يكي نداشت

 

اوني كه من رو دوست نداشت تو بودي و اوني كه تو رو دوست داشت فقط من بودم

 

يكي خاست و يكي نخاست

 

اوني كه تنهايي رو خواست توبودي و اوني كه بي تو بودن رو نمي خاست فقط من بودم

 

يكي بود و يكي نبود

 

اوني كه تو قلبت بود من نبودم و اوني كه تو قبلم بود فقط تو بودي

 

يكي برد و يكي نبرد

 

اوني كه بازي رو برد تو بودي و اوني كه زندگيش رو باخت فقط من بودم

 

يكي رفت و يكي نرفت

 

اوني كه وفاداري از يادش رفت تو بودي و اوني كه وفاداري ازيادش نرفت من بودم

 

يكي شكست و يكي نشكست

 

اوني كه دل من رو شكست تو بودي و اوني كه تا الان دلت رو نشكست فقط من بودم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:31  توسط خداداد تقي پور  | 

سعي کن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا امده اي وتنها ازدنيا خواهي رفت بگذارعظمت عشق را درک کني زيرا انقدرعظيم است که تو وهستي تو را نابود مي کند ، بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد زيرا اگرعشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد ، امااگر روزي امد که عاشق شدي تنها يک نفررا دوست داشته باش ، بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او "بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 16:16  توسط خداداد تقي پور  | 

 
 
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
Click Here For Join VandaClick
.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
 
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
 
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
 
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
 
Click Here For Join VandaClick
 
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟ پاسخ داد:
 
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
 
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
 
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
 
Click Here For Join VandaClick 

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

 
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
 Click Here For Join VandaClick
 
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

 

که از حال غافل مي شوند
 طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 
 
Click Here For Join VandaClick
 
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
وجوریمي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 
 
Click Here For
Get More Mail From Sare2008 Group

 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم
 
سپس من پرسيدم..
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 
Click Here For Join VandaClick 

.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
 
ولي مي توانند طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
Click Here For Join VandaClick 

 

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
Click Here For Join VandaClick 
 
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
 
Click Here For Join VandaClick

 

 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد  
 
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
Click Here For Join VandaClick 

 

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
۰ کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
Click Here For Join VandaClick

 

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
 
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
Click Here For Join VandaClick 

 

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
 
 
Click Here For Join VandaClick

 

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
 
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
Click Here For Join VandaClick 

 

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
 
 
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
 
 

 

 

 

    

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 13:21  توسط خداداد تقي پور  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:28  توسط خداداد تقي پور 

 
سیب 
سیب
 
تو به من خنديدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهای تو تکرار کنم
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت
 
حمید مصدق
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:39  توسط خداداد تقي پور  | 

يا حق
__________________
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد وتكان دادن سر
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد
ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري ازمن آنچه را مي بخشي

حميد مصدق
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:9  توسط خداداد تقي پور  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:12  توسط خداداد تقي پور  | 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه همواره بجاست

خوش آن نغمه که که مردم بسپاندش به یاد

 

اگر به محبتهای که به دیگران داده می شود خوشحال شویم

و شکر گویم چه بسا محبتهای بهتر به سراغ ما می آیید

اگر حسد کنیم رشک بورزیم و خصومت کنیم در امتحان

مردود شده ایم (عشق رشک نمی ورزد )

 

بيا در يك شب آرام و مهتابي كمي هم صحبت يك ياس باشيم

اگر صد بارقلبي را شكستيم بيا يك بار هم بااحساس باشيم 

بيا به احترام قصه عشق به قدر شبنمي مجنون بمانيم

بيا كه گاه از روي محبت كمي از درد ليلي را بکاهیم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:12  توسط خداداد تقي پور  |